خرید بک لینک

وسط دستات بودم و لبات روی سرمو میبوسید=)))))))))))

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 21:18

من اون کار لعنتیو انجام دادم و حالا باید خودمو تنبیه کنم...

نمیدونم چ تنبیهی...

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

چ وقتم گذشت بیخودی سر اون کلاسای مزخرف ک تشکیل نشد...

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

فاطمه یه ادم معمولیه تو زندگیم

ولی دوسش دارم

اون تنها کسیه ک همه زندگیمو میدونه...

درسته ب قول خودش با مائده رگ تو رگه ولی

..

نمیدونم ولی چی....

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

بد دعوایی بود...

میگف من مقصرم ولی واقعا هیچ کاری نکرده بودم

فقط میخاس بزنه...

هم خودش هم دردونش

این دومین بار بود ک بدنم سر میشد از رو اینکه عصبانیتمو بیرون نمیریختم

درعوض ازاینجا ب بعد کاری ب کارشون ندارم،بلکه اوناهم نداشته باشن

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

اون نگرانم بود

نگران بی حسی دست و صورتم

و خوشحال شدم حداقل بابت این نگرانی:)

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

کاش یهو میگفتن مدارس فردا تعطیله....

و راحت حسابان ۲مو میبستمو میذاشتم کنار

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

فردا ک نیستم

امشب باس ده صفه فیزیکمو بخونمو صب ده صفه دیگه...

استرس نباس داشته باشم ایشالا ک میتونم

برچسب: نویسنده: پویان کاشفی تاريخ: پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ساعت: 22:16

صفحه بندی